دختر عمه ام زنگ زده میگه من تهرانم!

من: ایول بیا همدیگرو ببینیم.

دختر عمه: باشه، کی؟

من: امشب خوبه؟

دختر عمه: باشه چه ساعتی؟

من: اممم، فکر کنم کارم تا 12 دیگه تموم میشه.

دختر عمه: :-|

شوهر دختر عمه: :-|

داماد دختر عمه و دخترش :-|

مجری برنامه ی شب بخیر کوچولو :-|

اندر مکاشفات اتاق 107


امروز با بچه های اتاق به این نتیجه رسیدیم که هیچی مثل "یک حلقه ی طلایی" خوراک عروسی های ایرانی نیست :دی

فرناز قراره برای من و افروز کلاس آموزش زبان انگلیسی بذاره :دی

بهش گفتیم تکلیفی که بهمون میدی باید ساده باشه، من به عنوان تکلیف اول پیشنهاد دادم که یه سری فیلم بده ما بریم ببینیم :دی یا یه سری کشور انگلیسی زبان بگه ما بریم مسافرت، خلاصه اینکه قراره کلاسمون فان باشه و کورسش به عنوان یه ایونت تو فیس بوک ثبت بشه:دی



فرناز داره تو حموم بلند بلند آواز ترکی می خونه.

منم جهت تمرکز دارم تو هال بلند بلند مقاله انگلیسی میخونم.

اصن یه وضی!


,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

اینجا تنها جایی که خیلی راحت میتونم چرت و پرت بگم :)

من چرا دارم زندگی رو سخت میگیرم آخه!!!

به من چه که دیگرون چه رفتاری می کنند!!!

از الآن تصمیم گرفتم نسبت به رفتار اشتباه ملت طوری عکس العمل نشون بدم که نتیجه اش ساده گرفتن زندگی باشه :دی

نمی دونم چقدر درسته!

یه کار دیگه هم میشه کرد که یه کم سخته اونم فکر نکردنه!!!

آآآآآآآآآآآآآخ یعنی اگه میشد آدم بعضی وقتا به طور ارادی فکر نمیکرد چی می شد؟؟!؟!؟!؟

یعنی زندگی بهشت خدا رو زمین میشد :)))))


امروز صبح که از خواب پا شدم در جهت کیفور کردن خودم یه حرکتی زدم

از صبح تا الآن کلا خوشحالم :دی

این روزا احساس می کنم تو فضام، یعنی زندگیم تو یه موقعیتی قرار داره که فکر می کنم نباید بیشتر از این ادامه بدم، یعنی از ادامش می ترسم..

خدایا کمکم کن

یعنی فقط خدا می تونه کمک کنه

برام دعا کنین ..

حس و حال کوهنوردی  را دارم که چند دقیقه دیگه به این نتیجه میرسه به قله رسیده و از اونجا به بعدشو مجبوره که سقوط کنه!